نجما گفت :”پس چرا چيزي در مورد هما خانم نمي نويسي؟”
گفتم:”اصلا” توانش رو ندارم . باور كن اونقدر رنج اين اتفاق بزرگه و من هر بار كه بهش فكر ميكنم اونقدر اندوهگين ميشم كه مدام دارم سعي ميكنم ازش فرار كنم”
ببخشيد خانم ها ! آقايون !
كسي مي تونه جواب اين سئوال رو بده ؟
چرا بايد يك شخصي كه خيلي مهربون بوده ، خيلي مومن بوده ، به نيازمنداي زيادي كمك كرده و خلاصه آدم خوبي بوده و توي زندگيش يك محروميت بزرگ رو سالها تحمل كرده و مطيع تقدير الهي بوده ، حالا ، يك دفعه مريض بشه و بيفته روي تخت و توان حركت و هوشياريش رو كاملا” از دست بده و ديگه مثل اون وقتا كه مي رفتيم خونه شون ، با اقتدار روي صندليش ننشسته باشه تا با صداي بلند از خاطراتش بگه و بخنده و همه بخنديم و اوني كه اونهمه آبين رو دوست داشت ، حالا وقتي آبين رو مي برم بالاي سرش حتي نتونه سرش رو تكون بده و نگاهش كنه و ...
اونهايي كه به دعا اعتقاد دارن ، لطفا” براش دعا كنن
اونهايي كه اعتقاد ندارن هم ، لطفا” براش دعا كنن
حالش خوب نيست
برچسب:
نویسنده: ماهان کاظمیان